اینم عکسای چالوس مایسا جونی...

91/6/9 ساعت 5بعدازظهر همگی خانوادگی با مادرجون رفتیم چالوس خونه عمه...
ولی نمیدونم چرا مایسا جونم همش گریه میکرد اصلا آروم نمیگرفت...
شبم تا ساعت 3صبح گریه کرد و همه ی مارو بیدار نگه داشت...
فقط میخواست که باهاش بازی کنیم...
این اولین بار بود که اینجوری بهونه گیر شده بود...فرداشم ساعت 6بعدازظهر برگشتیم...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 19:59 توسط خـــاله آیــــــدا
|
